شيخ ذبيح الله محلاتى
73
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
فعلا اين كشته را دفن كنيد پس از نه ماه براى نماز صبح كه بيائى كودكى را در محراب خواهى ديد من آنوقت قصه آن كشته را براى شما مىگويم بفرمان حضرت كشته را دفن كردند پس از نه ماه عمر براى نماز صبح به مسجد آمد صداى كودك بگوشش رسيد گفت على بن ابى طالب راست گفت اكنون صبر كنيد تا ابو الحسن چه گويد حضرت فرمود فعلا دايه براى اين طفل تهيه كنيد و از بيت المال مصارف دايه را بدهيد تا عيد فطر نزديك است چون هنگام عيد رسيد حضرت دايه را طلبيد فرمود اين كودك را زينت كن چون بعيدگاه برسى زنى بيايد و اين بچه را از تو بگيرد و گريه كند و بگويد اى پسر مظلومه اى پسر ظالم هر زنى كه چنين كرد او را بنزد من بياور زن در عيدگاه ملاقات كرد همان زن را كه كودك را از او گرفت و بوسيد و گريست و گفت اى پسر مظلومه اى پسر ظالم چون كودك را بدايه داد دايه دست آن زن را گرفت گفت بيا كه على بن ابى طالب ترا از من خواسته آن زن گفت اين سخن را بگذار و بهمراه من بيا تا ترا عطائى دهم دايه بهمراه او رفت و آن زن چندانكه قدرت داشت آن زن را عطا بخشيد چون به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام آمد حضرت احوال پرسيد دايه گفت من چنين زنى نديدم حضرت فرمود چرا دروغ مىگويى آن زن آمد و چنينوچنان گفت و ترا به خانه برد و اشيائى كه به او عطا كرده بود حضرت اسم برد دايه بر خود بلرزيد ديد كأنّ آن حضرت بهمراه او بوده عرض كرد يا سيدى الامان اكنون مىروم او را مىآورم حضرت فرمود الحال ديگر دست به او پيدا نخواهى كرد چون از خانه بيرون آمدى او منزل عوض كرد فعلا صبر كن تا عيد اضحى چون بعيدگاه رفتى بازمىآيد اين مرتبه اگر مخالفت بنمائى مورد مجازات خواهى شد . چون عيد اضحى پيش آمد دايه بچه را زينت كرده بعيدگاه برد آن زن پيدا شد و كودك را گرفت و گفت اى پسر مظلومه اى پسر ظالم چون خواست برود دايه او را محكم گرفت آن زن گفت بيا بهمراه من دوچندان به تو عطا مىدهم دايه گفت نمىخواهم من تاب غضب على را ندارم او را آورد خدمت امير المؤمنين عليه السّلام حضرت فرمود من قصه ترا بگويم يا خودت مىگويى عرض كرد من خودم مىگويم من دختر